|
سلام بر همه دوستان خوب و گرامی
بعضی از شما عزیزان به من گفتیید که چرا راجع به خودم نمینویسم؟ خب تا براتون بگم...... من دختری هستم که دوست دارم همیشه خندان باشم در واقع دوست ندارم چهره غمگینم برای مردم باشه.من از معصومین یاد گرفتم که مومن غمش تو دلش و خندش رو لبش هست.بخاطر همین سعیم در شاد کردن دیگرانه. من بطور طبیعی خیلی زود با همه دوست میشم اما احساس میکنم که این خیلی بده شما چی فکر می کنید؟ همون طور که گفتم دوست دارم همیشه شاد باشم اما انسانه دیگه بعضی مواقع عصبانی میشه تو خونه منو زیاد عصبی می کنن به همین خاطر هم بهم میگن تو مثل برج زهر ماری بهر حال انسان این چیز هارو داره...... من به موسیقی علاقه زیادی دارم بیشتر از نوع ام پی تریش با تصویری حال نمی کنم. اهل دوست بازی های الکی یا از این قرتی بازیها هم نیستم و خوشم نمیاد من بیشتر دوست دارم متشخصانه رفتار کنم . من از انتقاد بدم نمیاد واز حرف کسی ناراحت نمی شم اما از کسی که بهم بگه مغرور یا دروغگو واقعا ناراحت میشم چون واقعا نیستم . خوب فکر میکنم خودمو تا حدودی معرفی کرده باشم امیدوارم دوست خوبی براتون باشم اگه سوالی داشتید در خدمتتونم پس بای + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 2:12 توسط ZHALE |
معلم به دانش آموز میگه دو دوتا؟
دانش آموز میگه آقا بیشتر توضیح بدید! ..................................................................................................................................... نگاهم با نگاهت کرد برخور نمی دانم چه شد حالم به هم خورد؟ ..................................................................................................................................... یه روز یه بنده خدای داره رادیو گوش میده که گوینده میگه... راه انقلاب به امام حسین بسته است راه آزادی به امام حسین بسته است راه ................به امام حسین بسته است و................. یارو میگه بستس که بستس دیگه چرا به امام حسین قسم می خوری! ........................................................................................................................................ هه هه هه هه ببخشید یه لحظه شمارو تو ذهنم مجسم کردم نتونستم جلو خندمو بگیرم هه هه هه ....................................................................................................................................... روزی ز مستی تو را تشبیه به ماه کردم لامپ صد هم نبودی اشتباه کردم ..................................................................................................................................... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 18:56 توسط ZHALE |
زندگی سه تا پیچ داره...
تولد عشق مرگ سر پیچ دوم منتظرم باش تا پیچ سوم همراهیت کنم + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 22:19 توسط ZHALE |
شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟
استاد گفت:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما باید بیاد داشته باشی که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟ و او درجواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت:(ازدواج یعنی همین)!! + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 16:50 توسط ZHALE |
شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو وپرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای را بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس ازمدت طولانی برگشت. استاد پرسید چه آوردی؟شاگرد با حسرت جواب داد هیچ!هرچه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر میدیدم وبه امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت عشق یعنی همین! + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 16:40 توسط ZHALE |
|